تراژدی زندگی انسان
در روزگار باستان ،پادشاهی جوان علاقه وافری به دانستن
تاریخ زندگی بشر داشت .
از این رو دانشمندی را مامور تدوین وقایع و حوادث تاریخ نمود
.سالها گذشت .
روزی به پادشاه اطلاع دادند قطار شتری وارد شهر شده و بار
هر یک از آنها دو جلد کتاب بزرگ است .
دانشمند یاد شده به حضور شاه رسیده گفت:
کتابهایی که بار شتر هاست خلاصه تاریخ زندگی بشر
است ؟!و پادشاه که در آن هنگام نیروی جوانی را از دست داده
بود و ضمنا فرصت خواندن آن همه کتاب را نداشت از دانشمند
مزبور خواست که هر چه زودتر کتابها را خلاصه کند و به حضور
بیاورد .چند سال دیگر گذشت ،دانشمند مذکوربا دو جلد کتاب
بزرگ به حضور پادشاه رسید و نتیجه کار خود را عرضه داشت .
پادشاه که اکنون پیر شده بود متوجه شد که برای خواندن آن دو
کتاب بزرگ نیز فرصت کافی ندارد . از این جهت مجددا دستور
داد تا آثار را خلاصه تر کنند چند زمانی گذشت . مرد دانشمند
تمام تاریخ زندگی بشر را در کتاب بسیار کوچکی مختصر کرد و
به پادشاه ارائه داد . متاسفانه در آن هنگام پادشاه پیر در حال
احتضار بود .از این رو به دانشمند سالخورده گفت : من آرزو مند
بودم تاریخ زندگی بشر را بدانم ،اکنون نزدیک است از جهان
فانی رخت بر بندم ،اگر ممکن است در چند کلمه تاریخ بشر را
برای من بیا کنید .پیرمرد دانشمند نتیجه و ماحصل سالها
تحقیق و مطالعه خود را راجع به زندگی بشر در سه جمله
خلاصه کرد
«به دنیا آمدند ،رنج بردند ،مردند »
از کتاب فروغ خاور (بودا )