خاطرات یک دونده گمنام
می گوید در اون سال ها سرباز گیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد…
هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که دلم برای خانواده ام تنگ شد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 10:32 توسط فروز
|
می گوید در اون سال ها سرباز گیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد…
هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که دلم برای خانواده ام تنگ شد.