خاطره ای از پروفسور محمود حسابی
پروفسور محمود حسابی پدر فیزیک ایران –استاد ممتاز دانشگاه تهران – مرد اول علمی جهان در
سال 1990 – صاحب نشان لژیون دونور که در پنجم اسفند ماه 1281 در تهران به دنیا آمد در عمر طولانی
خود خدمات بسیار بزرگ علمی ،فرهنگی ، ادبی و هنری انجام داد که مکرر در محافل و رسانه های مختلف
درباره آنها بحث و تجلیل شده است در این نوشته می خواهیم یکی از خاطرات در دوران تحصیل در
فرانسه از زبان خودش نقل کنم :
"بعد از فارغ التحصیلی یعنی گرفتن فوق لیسانس در رشته برق سعی در همین رشته کار پیدا کنم .
راه آهم برقی فرانسه تازه راه افتاده بود و به مهندس برق احتیاج داشت ،درخواستی فرستادم ،امتحان دادم و
استخدام شدم .
هنوز یک سالی از کارم نمی گذشت که به خاطر کوشش زیاد و رضایت استادم موسیر میشل به عنوان
سرپرست بخش تعمیرات لوکوموتیو انتخاب شدم .این سمت برای فرانسوی هایی که تخصصی داشتند و در
آن بخش کار می کردند خوش آیند نبود و از اینکه یک خارجی مسئول آنها شده بود ناراحت بودند و برای
همین گاه و بی گاه و حتی رودر روی من در بسیاری موقع نارضایتی خود و ناخرسندی خود را بروز میدادند
،ولی من به روی خود نمی آوردم .اما آتش حسادت همچنان درونشان شعله ور بود . وقتی دیدند که نه تنها
بدگویی ها و خراب کاری ها ی آنها به موسیر میشل اثری نمی کند ،بلکه دایم توجه بیشتری به من دارد
،تصمیم گرفتند دست به کار شوند و زهر چشمی از من بگیرند .روزی چند نفر آنها با دست و بال کثیف و
ظاهری درمانده پیش من آمدند و گفتند که ما هر کاری می کنیم قطع برق دکل اصلی را نمی توانیم رفع
کنیم ،بهتر است خود شما بیایید و اشکال را بررسی و رفع کنید من هم که از همه چیز بی خبر بودم با آنها
راه افتادم و به سراغ ایستگاه برق رفتم ،جریان برق را قطع کردم ،ولت متر را برداشتم و برای کنترل از دکل
برق بالا رفتم ،دکل حدود 10 متر ارتفاع داشت وقتی به بالای دکل رسیدم و شروع به اندازه گیری کردم ،آنها از
داخل ایستگاه پایین ناجوان مردانه جریان برق را وصل کردند . بی اختیار روی پاهایم کوبیده شدم و به شکل
باور نکردنی از روی دکل بلند شدم و از آن بالا سقوط کردم .
از قضا روز قبل یک کامیون بزرگ شن آنجا خالی کرده بودند و می خواستند شن ها را زیر ریل ها و بین
تراوس ها پهن کنند ولی این کار هنوز انجام نشده بود و من درست وسط آن شن ها سقوط کردم
و از مرگ نجات یافتم .
بله خدا کمکم کرد ،درست مثل زمانی که در کویر گم شده بودم و از معجزه ای که اتفاق افتاد معلوم شد
خدا به من لطف دارد . اتفاقا بعد از این ماجرا بود که وقتی به هوش آمدم با خودم فکر کردم که خدا یک
بار دیگر به من گفت :هنوز با تو کار دارم ."