خاطره اولین روز مدرسه مصطفی رحمان دوست

من در اولین روز مدرسه با یک دست لباس نو و شیک عازم مدرسه شدم.

فقط لباس نوی من کمی مشکل داشت وآن این بود که یک سایز برایم بزرگتر بود!

ادامه نوشته

خدا را دوست دارم..."

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

ادامه نوشته

فلز وجودتون از چیست ؟

متولدین فروردین : آهن

 فلز زندگی متولدین فروردین آهن است که 9 برابر دیگران به آنها قدرت می دهدو شانس و موفقیت آنها را در

 زندگی نه برابر می کند .

ادامه نوشته

طنز مراتب ایمان

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در  باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند

یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند.

ادامه نوشته

زنان حداكثر 34 ساعت راز دار هستند

در شرایطی که یک زن بخواهد نهایت رازداری خود را نشان دهد حداکثر پس از 34 ساعت راز

 را به فرد دیگر می گوید. اما در یک دهم موارد، زنان موفق نمی شوند دهان خود را بیشتر از

45 دقیقه بسته نگه دارند.

ادامه نوشته

اوريانا فالاچي در يک مصاحبه از وينستون چرچيل سوال مي کند

آقاي نخست وزير، شما چرا براي ايجاد يک دولت استعماري و دست نشانده به آنسوي

 اقيانوس هند مي رويد و دولت هند شرقي را بوجود مي آوريد

ادامه نوشته

فرار بزرگ

مجرم‌ها همیشه آدم‌های باهوشی بوده اند. آن‌ها به همان اندازه که از هوششان در اعمال خلافکارانه

 استفاده می‌کنند، وقتی پایشان در جایی مثل زندان گیر می‌کند، سلول‌های خاکستری مغزشان را بیشتر از

 قبل به کار می‌اندازند تا از آن چهار دیواری لعنتی فرار کنند.

ادامه نوشته

سگ باهوش

آخر وقت بود قصاب قصد داشت مغازه خود را تعطیل کند .ناگهان سگی وارد مغازه شد .

قصاب با پای خود لگدی به حیوان زد و او را از قصابی بیرون راند ،اما پس از مدتی سگ

مجددا بازگشت .قصاب متوجه شد که حیوان در دهان خود بسته ای دارد

ادامه نوشته

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست .

مردی با خود زمزمه کرد :خدایا با من حرف بزن . یک سار شروع به خواندن کرد !

اما مرد نشنید .دوباره مرد فریاد برآورد :خدایا با من حرف بزن !

ادامه نوشته

تقدیم به آنان که متفاوت فکر می کنند

چیزهای کوچک،

 مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.

ادامه نوشته

چند قانون کاربردي

 قانون گاو

 گاو سرشو مي‌اندازه پايين و کار خودشو انجام ميده، کاري نداره کسي چي ميگه! از شاخش هم استفاده نمي‌کنه

ادامه نوشته

رازهای شگفت انگیز زندگی

زیباترین آرایش برای لبان تو؛ راستگویی

برای صدای تو؛ دعا به درگاه خداوند

برای چشمان تو؛ رحم و شفقت

برای دستان تو؛ بخشش

برای فکر تو؛ اعتماد

برای قلب تو؛ عشق

و برای زندگی تو؛ دوستی هاست

ادامه نوشته

روايتي از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند
ادامه نوشته

عشق واقعي به همسر

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
ادامه نوشته

وضعيت کره زمين

آمارهاى زير وضعيت کره زمين را نشان می‌دهند. آمارهايى که حتماً براى شما هم جالب هستند:

ادامه نوشته

فلسفه زندگی مورچه ها چیست ؟

فلسفه زندگی مورچه ها بر چهار بخش استوار است :

مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند :اگر آنها به سمتی پیش بروند و شما سعی کنید متوقفشان سازید ،به دنبال راه دیگری می گردند .بالا می روند ،پایین می روند ،دور می زنند ... این کار بر اساس همین فلسفه کار آمد است که هرگز از جستجوی راهی که تو را به مقصد مورد نظر می رساند ،دست برندار

ادامه نوشته

داستان پند آموز از ابوریحان بیرونی

ابوالحسن الوالجی بزرگ مردی بسیار دانا و از یاران صمیمی ابوریحان بیرونی بود گاه و بیگاه از او دیدار و درباره مسائل مختلف علمی با او گفتگو می کرد به هنگامی که ابوریحان بیمار شد فواصل ملاقات این دو کوتاه تر و مباحثات علمی شان طولانی تر و گرم تر شد

ادامه نوشته

موش در کیسه

مردی نزد شیخ ابوسعید آمدو گفت:چیزی از اسرار حق به من بیاموز.

شیخ فرمود تا موشی را در حقه(کیسه)کردند و به او دادندو گفت:زینهار تا سر این حقه(کیسه) باز نکنی.

ادامه نوشته

لبخند

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو سنت‌اگزوپری) را می شناسند. اما شاید

 همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در

 اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید.

ادامه نوشته

موانع و فرصت های زندگی

در روزگارقدیم،در سرزمینی دور،پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده اصلی

 قرار داد.سپس در گوشه ای

 پنهان شد تا ببیند چه کسی آن را از جلوی مسیر برمیدارد.

برخی از بازرگانان ثروتمند با کالسکه های خود به

 کنار سنگ رسیدند

ادامه نوشته