عربی را گفتند:تو پیر شده ای و عمری تباه کرده ای،توبه کن و به حج رو،گفت:خرج سفر ندارم. گفتند خانه ات را بفروش و هزینه ی سفر کن. گفت چون باز گشتم،کجا بنشینم؟و اگر باز نگردم و مجاور کعبه مانم خدایم نمی گوید ای احمق چرا خانه ی خود بفروختی و در خانه ی من منزل گزیدی؟

 

 

روزی جحی برای خرید دازگوشی ببازارمی رفت مردی پیش آمدش و پرسید:کجا می روی؟گفت:به بازار می روم که درازگوشی بخرم.

عربی را گفتند:تو پیر شده ای و عمری تباه کرده ای،توبه کن و به حج رو،گفت:خرج سفر ندارم. گفتند خانه ات را بفروش و هزینه ی سفر کن. گفت چون باز گشتم،کجا بنشینم؟و اگر باز نگردم و مجاور کعبه مانم خدایم نمی گوید ای احمق چرا خانه ی خود بفروختی و در خانه ی من منزل گزیدی؟

 

 

روزی جحی برای خرید دازگوشی ببازارمی رفت مردی پیش آمدش و پرسید:کجا می روی؟گفت:به بازار می روم که درازگوشی بخرم.

گفتش :بگوی انشاء الله گفت:چه جای انشاء الله باشد که خر در بازار و زر در کیسه ی من است.چون به بازار در آمد مایه اش را بزدند و چون بازگشت همان مرد به او برخورد و پرسیدش از کجا می آیی؟ گفت انشاء الله از بازار،انشاء الله زرم را بدزدیدند،انشاء الله خری نخریدم و زیان دیده و تهی دست به خانه باز می گردم انشاءالله.

 

 

مردی ، پیرمردی را دید که بر خر کندروی نشسته، گفتش:کجا می روی؟ گفت:به نماز جمعه شوم.گفت:وای به حال تو که امروز سه شنبه باشد گفت:اگر این خر روز شنبه هم مرا به مسجد رساند نیکبخت باشم.

 

 

شخصی دعوی خدایی می کرد او را پیش خلیفه بردند. خلیفه به او گفت پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می گرد ار را بکشتند. گفت کار نیک کرده اند که من او را نفرستاده بودم.

 

موذنی بانگ می گفت و می دوید.پرسیدند که چرا می دوی؟ گفتمی گویند که آواز تو از دور خوش است، می دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.

 

 

جحی در قحط سالی گرسنه به دهی رسید شنید که کدخدای همان ده مریض است آنجا رفت و گفت من طبیبم او را پسش کدخدا بردند اتفاقا در خانه نان می پختند گفت علاج او آنست که یک من کرهو یک من عسل بیارید بیاوردند در کاسه کرد و نانی چند دردر آن شکست یک لقمه برمی داشت و گرد سر بیمار می گردانید و بردهان خود می نهاد تا سیر شکم بخورد.گفت: امروز معالجت تمام باشد تا فردا چون از خانه بیرون آمد کدخدا در حال بمرد.اورا گفتند این چه معلجه بود کردی. گفت هیچ مگویید اگر من آن  طعام  ها نمی خوردم پیش از او از گرسنگی می مردم.

 

واعظی بر منبر سخن می گفت شخصی از مجلسیان سخت گریه می کرد . واعظ گفت ای مجلسیان صدق و معرفت  از این مرد بیاموزید که اینهمه گریه بسوز می کند. مرد برخاست گفت یا شیخ  من نمی دانم که چه می گویی؟اما من بزکی سرخ داشتم ریشش به ریش تو می ماند در این دو روز پیش سقط شد هر گاه که تو ریش می جنباندی مرا از آن بزک یاد می آمد گریه برمن غالب می شود.

 

یکی اسب از دوستی عاریت خواست گفت اسب من سیاه است گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس است.

گفتش :بگوی انشاء الله گفت:چه جای انشاء الله باشد که خر در بازار و زر در کیسه ی من است.چون به بازار در آمد مایه اش را بزدند و چون بازگشت همان مرد به او برخورد و پرسیدش از کجا می آیی؟ گفت انشاء الله از بازار،انشاء الله زرم را بدزدیدند،انشاء الله خری نخریدم و زیان دیده و تهی دست به خانه باز می گردم انشاءالله.

 

 

مردی ، پیرمردی را دید که بر خر کندروی نشسته، گفتش:کجا می روی؟ گفت:به نماز جمعه شوم.گفت:وای به حال تو که امروز سه شنبه باشد گفت:اگر این خر روز شنبه هم مرا به مسجد رساند نیکبخت باشم.

 

 

شخصی دعوی خدایی می کرد او را پیش خلیفه بردند. خلیفه به او گفت پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می کرد او را بکشتند. گفت کار نیک کرده اند که من او را نفرستاده بودم.

 

موذنی بانگ می گفت و می دوید.پرسیدند که چرا می دوی؟ گفت می گویند که آواز تو از دور خوش است، می دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.

 

 

جحی در قحط سالی گرسنه به دهی رسید شنید که کدخدای همان ده مریض است آنجا رفت و گفت من طبیبم او را پیش کدخدا بردند اتفاقا در خانه نان می پختند گفت علاج او آنست که یک من کره و یک من عسل بیارید بیاوردند در کاسه کرد و نانی چند در آن شکست یک لقمه برمی داشت و گرد سر بیمار می گردانید و بردهان خود می نهاد تا سیر شکم بخورد.گفت: امروز معالجت تمام باشد تا فردا چون از خانه بیرون آمد کدخدا در حال بمرد.اورا گفتند این چه معلجه بود کردی. گفت هیچ مگویید اگر من آن  طعام  ها نمی خوردم پیش از او از گرسنگی می مردم.

 

واعظی بر منبر سخن می گفت شخصی از مجلسیان سخت گریه می کرد . واعظ گفت ای مجلسیان صدق و معرفت  از این مرد بیاموزید که اینهمه گریه بسوز می کند. مرد برخاست گفت یا شیخ  من نمی دانم که چه می گویی؟اما من بزکی سرخ داشتم ریشش به ریش تو می ماند در این دو روز پیش سقط شد هر گاه که تو ریش می جنباندی مرا از آن بزک یاد می آمد گریه برمن غالب می شد.

 

یکی اسب از دوستی عاریت خواست گفت اسب من سیاه است گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس است.

 

 در این روزها بزرگزاده ای خرقه ای به درویشی داد. مگر طاعنان خبر این واقعه به سمع پدرش رسانیدند.با پسر در این باب عتاب می کرد. پسر گفت:در کتابی خواندم که هر که بزرگی خواهد،باید هر چه دارد"ایثار"کند،من بدان هوس این خرقه ایثار کردم.

پدر گفت:ای ابله!غلط در لفظ "ایثار "کرده ای که به تصحیف خوانده ای .

بزرگان گفته اند که:هر که بزرگی خواهد،بابد هر چه دارد"انبار"کند،تا بدان عزیز باشد.

نبینی که اکنون همه ی بزرگان انبار داری می کنند؟

 

آخوندی را گفتند : خرقه خود را بفروش .گفت : اگر صیاد دام خود را فروشد به چه چیز شکار کند.

 

+ نوشته شده توسط فروز در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 و ساعت 12:0 |